ماجرای یک کیلو مواد مخدر داخل خانه آیتالله کوهستانی!
آیت الله محمد کوهستانی از جمله عارفانی است که پس از تحصیل در ایران به قصد ادامه کسب فیض، به نجف اشرف سفر کرده و در آنجا نزد بزرگانی چون آیت الله شیخ محمد حسین نائینی به تحصیل و کسب فیض مشغول بود.
تا این که تصمیم گرفتم در ویژگی های اخلاقی و رفتاری امامان معصوم(ع) غور کنم و همان سان که آنان با مردم رفتار مینمودند من نیز سیره آن بزرگواران را در رفتار خود با مردم پیاده کنم.
مردد بودم آب و نان خود را بگیرم و به شهرها و روستاها سفر کنم و به طور سیار و خانه به دوش تبلیغ نمایم یا حوزهای بنا کنم و عدهای را تربیت کنم که آنان به جای من به شهرها و روستاها بروند و اسلام و دین را ترویج کنند.
دیدم اگر بخواهم به طور سیار در مناطق مختلف بروم و وظیفهام را این چنین انجام دهم شاید از عهدهاش برنیایم و نتوانم به خوبی تبلیغ کنم و مشکلات و زحمات خاص خود را نیز در پی میداشت که با وضع مزاجی و روحی من سازگار نبود.
سرانجام با توکل به خدا و توجه حضرت ولی عصر(ع) تأسیس حوزه را آغاز کردم و تمام سعی خود را برای تربیت و پرورش نسل جوان به کار گرفتم.
روزی به یکی از فضلا فرمودند: "هنگامی که از نجف به مازندران آمدم به همسرم گفتم:
تو حاضری در حق طلاب مادری کنی و من پدری کنم و آن ها را تربیت نماییم تا نزد پروردگار روسفید باشیم؟"
قبول کرد و من هم تصمیم گرفتم در آن زمان که رضا شاه نمی گذاشت یک نفر معمم در ایران وجود داشته باشد طلاب زیادی را تحت تربیت و پوشش قرار دهم. »
به یاری امام زمان(عج)
آنچه در ادامه میخوانید یکی از حکایاتی است که در کتاب "بر قله پارسایی" درباره ایشان نقل شده است.
حجت الاسلام داوری از بستگان و پرورش یافتگان معظم له می گوید:
روزی در محضر آقا جان با جمعی از مؤمنان افتخار حضور داشتم، پس از صرف ناهار مهمانان یکی پس از دیگری با معظم له خداحافظی میکردند.
دو نفر از آنان باقی ماندند و از آقا جان تقاضای کمک داشتند، چون با آقا مقداری فاصله داشتند و چشم آقا هم ضعیف بود، به یکی از آن دو فرمود: شما را نشناختم قدری جلوتر بیایید.
آن شخص کمی نزدیکتر رفت. این بار آقا دست مبارک خود را به نشانه توجه بیش تر بالای ابروی خویش برد و با یک نگاه عمیق تر به او فرمود:"اکنون شناختمت" .
دیگر چیزی نگفت، تا آن که موقع خداحافظی از پله ها که پایین آمدیم و داخل حیاط حسینیه شدیم. آقا دست مبارکش را روی شانه آن شخص گذاشت و خطاب به او فرمود: من در حق تو چه بدی کرده بودم که می خواستی آن کار را با من انجام بدهی؟
آن مرد با شرمندگی سرش را پایین انداخت و پس از لحظاتی از حیاط خارج شد، سپس من همراه معظم له به اندرون آمدم و به ایشان عرض کردم: آن مرد چه کرده بود که شما این چنین با وی برخورد نمودید؟
فرمودند:"من روزی مشغول وضو گرفتن بودم، دیدم همین شخص داخل حیاط شد و ساکی را در دست داشت که می خواست آن را در اندرونی بگذارد. من متوجه شدم و فریاد زدم این جا جای ساک نیست ببر بیرون! او ساکش را گرفت و از منزل خارج شد."
من از ایشان پرسیدم، مگر درون ساک چه بود که شما حساسیت به خرج دادید؟
معظم له فرمود: "آن شخص ساکش را پر از تریاک کرده بود و می خواست آن را در منزل ما بگذارد و بعد به پاسگاه گزارش کند که شیخ محمد تریاک فروش است".
من دوباره پرسیدم، آقا جان چه طور شما متوجه شدید که درون ساک تریاک جاسازی شده است؟
فرمود: "امام زمان علیه السلام یاریم کرد".
منبع: خبرگزاری برنا
ارسال نظر