طنز؛ ولکام تو ایران
«کلهش رو هم که با تیغ زده، دزد مُزد نباشه؟» بابا انگار بیخیالِ تحلیلهای عمیق سیاسیاش شده بود و فازِ روانشناسی چهره برداشته بود. «توی این گرما چرا اینقدر لباس پوشیده؟ انتحاری نباشه؟» بشریت فقط همین را کم داشت، یک بودای انتحاری.
چینو چند قاشق برنج خالی خورد. دستهایش را به هم چسباند و چندبار تشکر کرد. بشقابش را برداشت تا برود طرف آشپزخانه که مامان گفت: «ممد آقا جلوش رو بگیر زشته...»
بابا از آن طرف سفره چنان با سرعت حمله کرد که پایش رفت توی خورشت قورمهسبزی و چینو از ترس تکان نخورد. مامان سریع یک دستمال آورد و پای بابا را تمیز کرد. بابا بدون اینکه چیزی بگوید، ظرف را از توی دست چینو کشید بیرون تا لایههای عمیق میهماننوازیمان را نشانش دهد.
صدای چرخیدن کلید توی قفلِ در آمد و بعدش برادرم مهرداد وارد شد. بدون اینکه به ما توجهی کند، با انگشت چینو را نشان داد و گفت: «این کیه؟!»
بابا گفت: «والا ما هم نمیدونیم، داداش محسنت از خیابون پیداش کرده.»
بابا هنوز ظرفِ میهماننوازیاش توی دستش بود که اینها را میگفت. سعی کردم مودبانه چینو و برادرم را به هم معرفی کنم. به محض اینکه گفتم طرف بودایی است، برادرم خر کیف شد و گفت: «آهان! میگم چقدر قیافهش شبیه جِتلیه، قشنگ معلومه از این کونفوکارای خفنه. از اینا که خونسرد فقط نگاه میکنن، بعد یهو دستشون رو میارن بالا جلوی ضربه رو میگیرن.» برای اینکه به صورت عملی حرفهایش را ثابت کند، روبهروی چینو ایستاد و گارد رزمی به خودش گرفت. چینو دستهایش را بهم چسباند و تعظیم کرد، سرش را که بالا آورد، برادرم با لگد کوبید توی صورتش.
مهرداد کمربند مشکی تکواندو داشت. چینو حتی فرصت نکرد آخ بگوید و بیهوش افتاد روی زمین.
من و مهرداد سریع سوار خودرواش کردیم و بردیمش بیمارستان. به مسئول بخش گفتیم، یک نفر توی خیابان بهش لگد زده و در رفته، نامرد میخواست کیفش را هم بدزدد که ما سر رسیدیم. مسئول بخش نگاهی به ما و بیمار کرد و بعد پرستار را صدا زد تا چینو را ببرند توی بخش زنان بستریاش کنند.
تازه آن موقع فهمیدم که چینو یک اسم زنانه است. قبل از اینکه به هوش بیاید، برگشتیم طرف خانه. خیلی حیف شد، چون تازه میخواستم برایش قلیان چاق کنم.
ارسال نظر