طنز؛ عشق در یک نگاه
ساعت آکواریوم محل بود. یعنی همان وقتی که مدرسههای دخترانه تعطیل میشد و شلوار ششجیبها، پیلهدارها و فاقبلندها جمع میشدند سر کوچه و زل میزدند به رفتوآمد آیندهسازان کشور.
ساعت آکواریوم محل بود. یعنی همان وقتی که مدرسههای دخترانه تعطیل میشد و شلوار ششجیبها، پیلهدارها و فاقبلندها جمع میشدند سر کوچه و زل میزدند به رفتوآمد آیندهسازان کشور.
پسرها با عبور هرشخص قابل ذکری، اصوات عجیبی ازخودشان درمیآوردند. تمام چیزی که همه بلد بودند، همانهایی بود که دربرنامههای آموزشی رازبقا میدیدند، اما جفتیابی درکوچه و خیابان، خیلی سختتر از طبیعت بود. هیچ دختری به خاطر هنر سوکشیدن و موچموچکردن، دل به هیچ نرینهای نمیباخت، اما بهار بود و نرهای امیدوار، با آن هیکلهای قمبلی و سینههای کفتری، همگی منتظر رسیدن عشق در یک نگاه بودند. اگر بشر توان گردافشانی داشت. سر کوچه ما حتما یک تپه گرد مرد، جمع میشد.
این وسط اما بعضی وقتها اتفاقاتی میافتاد که حال محل را عوض میکرد. مثل اتفاقی که برای فری پشتمو بلند افتاد. فری داشت طبق معمول لاف میآمد: «قبلی چشمک زد... با انگشتش هم دو داد...» اما بقیه زیربار نمیرفتند و میگفتند؛ دختره فقط خاک داخل چشمش بوده و داشته پلک میزده. فری همیشه به در و دیوار میزد که کلی کشته مرده دارد و برای همین دیگر حنایش رنگی نداشت. درحالی که همه درگیر بحث نخدادن و ندادن طرف بودند، ناگهان خود طرف یعنی همان دختر مورد بحث، ازهمان مسیری که رفته بود، برگشت. همینطور، زلزل به چشمهای فری خیره مانده و جلو میآمد. چیزی نمانده بود که فری بالاخره به تجربه عشق دریک نگاه نائل شود اما ناگهان جثه پسر ریزنقشی که تا کمر فری بود، از پشت دخترک زد بیرون. پسر درحالی که انگشت سبابهاش بین دو چشم فری را نشانه رفته بود، با صدایی که بیشتر شبیه ناخنکشیدن به شیشه بود، از دختر پرسید: «همین بود؟»
و دختر با جواب آره داداش، نسبت خانوادگیاش را به رخ تمام محل کشید. داداش درهمان چند قدمی که تا شروع دعوا فاصله داشت، پیراهنش را درآورد و عضلات پیچ واپیچ و بدن پرزخمش را به رخ سینه کفتریها کشید. چند متر به فری مانده شتاب گرفت و بعد ناگهان پرید بالا. پرش بلندش جبران قد کوتاهش را میکرد. یهتا پرنده داداش، جفتپا وسط سینه فری فرود موفقیتآمیزی داشت. ضربه آنقدر فرو رفت که تا آبگاه رسید و نفس فری تا آخر دعوا بالا نیامد. پشتمو پهن زمین شد. از آنجایی که دعوا درمحل ما یکجور بازی گروهی به حساب میآمد. باقی چشمچرانها هم به پشتوانه یکجور حمایت صنفی، پشت فری درآمدند و ریختند سر داداش.
خواهر و برادر، بعد از به خاک و خونکشیدن محل، در غروب به سمت افق حرکت کردند. ساعت آکواریوم محل تا مدتها بعد از این اتفاق تعطیل شد و فری به لطف چشمهایی که از کاسه درنیامده بود، چند سال بعد دریک نگاه، عاشق دختر نذری بیار همسایه شد.
ارسال نظر