طنز؛ خاطرات یک ريیس جمهور سابق
۱. از وقتی شغلم به پایان رسیده کارهام چند برابر شده. هر روز برای خرید از خونهمون میکوبم میرم سر کوچه رییسجمهور جدید تا از اونجا برای اهل و عیالم خرید کنم. فقط حیف که تریبونی دستم نیست که به مردم بگم از کجا خرید کنن.
۲. باید صبح تا شب مراقب همه باشم تا خطا مطا ازشون سر نزنه. کل کشورهای جهان رو باید زیر نظر بگیرم. هر روز دارم برای رییسجمهور یکیشون نامه مینویسم تا شاید بتونم خادم ملتهای دیگهام باشم! انقدر نامه نوشتم که دستام تاول زده، ولی کیه که قدر بدونه. نُو بادی لاوز می!
۳. بیست و چهار ساعته در حال یاد گیری زبان انگلیسیام. آخه الان یاد گرفتنش برای من واجبتره.
۴. کاش روزها طولانیتر بودن، من که واقعا وقت کم میارم. علاوه بر یادگیری زبان بخش عمدهای از وقتم رو صرف یادگیری حضور در شبکههای اجتماعی میکنم. البته کمی سخته چون شکستن فیلترشون واقعا زمان بره. باز هم تکرار میکنم، دتس می!
۵. من تپههای زیادی رو گشتم و خدمات فراوانی رو انجام دادم اما هیچوقت فکر نمیکردم درخت کاشتن انقدر سخت باشه. هر چند که سالی یک بار این کار رو میکنم، (اهمیت دادن به محیط زیست هم از ویژگیهای برجسته بنده است) اما هربار برام یه تجربه جدید میسازه.
۶. شاید برخی فکر کنند شغل من به عنوان خادم ملت به پایان رسیده، اما باید بگم من از خدمت دست بردار نیستم.
ارسال نظر