طنز؛ ای حبیبِ من... کو طبیبِ تو؟
گیتارم را برداشتم و رفتم نشستم کنار دریا. خزر هم دیگر همان خزر نیست. گوش ماهی هایش هم غریبی می کنند با من. نگاهی به گیتارم انداختم. سرخ تر شده بود...
مهم نیست کجاها رفته باشی و چقدر دنیا را زیر پاهایت گز کرده باشی، هر جای دنیا که بروی با خودت می گویی انتهای دنیا خانه من است، انگار تا به خانه نرسی دنیا برایت همین طور کِش می آید و کِش می آید. خواندم: «ایران بانو مادرِ من...» چند نفری از روبرویم گذشتند. نفهمیدم لبخند زدند یا پوزخند.

انگار آدم ها زاده می شوند تا به آدم های دیگر انگ بزنند و بعد با تفکر اینکه خودشان پاک ترین آدم های دنیا هستند کیف کنند. دستانم می لرزند. صدای گیتارم درست و حسابی در نمی آید. دلتنگی دستانش را دور گلویم حلقه کرده و مدام نفسم را تنگ تر می کند. فرقی نمی کند کجای دنیا باشی، هرجا که باشی دلتنگی یکجوری روی سینه ات بختک می شود که نمی فهمی چطور سایه به سایه تعقیبت کرده و همچو گفتاری گرسنه روی بدنِ زخمی ات آوار شده.
فکر می کردم اگر بروم خوشبخت ترم، رفتم. بعد فکر کردم اگر بازگردم شادتر خواهم شد، برگشتم... اما هرگز نه خوشبخت بودم نه شاد. نمی دانم این پیشانی نوشتِ من بود یا پیشانی نوشتِ همه آنهایی ست که دنبال علایق شان می روند. دلم می خواست آنقدر گیتار می زدم و «مرد تنهای شب» را با صدای بلند می خواندم که تمام بغض های چندین و چند ساله ام بترکند، اما هوا شرجی ست، نمی شود گیتار زد! پس گیتارم را برداشتم و رفتم خانه ام که جایی ست میان روستایی سرسبز.
آمده بودم که برای مردمم بخوانم، نشد. نه مجوزی دادند نه جایی دعوتم کردند. حتی مردم هم سراغی از من نمی گرفتند. انگار غربتم را توی چمدان گذاشته ام و با خود به این سو و آن سو می کشانمش، چمدانی که آنقدر با این وطن به دوشِ بی وطن سفر کرده که حالا زمانِ آسودنش فرا رسیده... راستی، خاک وطن چقدر مهمان نواز است!
نظر کاربران
حالتون خوبه؟؟ این طنز بود الان؟؟