۱۵ سال با همسر بيمارم زندگي كردم
داستان مردي كه پس از ۴۰ سال مسير زندگي خود را عوض كرد

بيماري همسرم آغاز مشكلات ما بود
خانم من، مشكل اعصاب داشت و سالها با اين مشكلات درگير بود. تاثير بيماري او در سالهاي اول ازدواجمان شديد نبود اما رفته رفته شديدتر و به مشكلي جدي تبديل شد. حدود 5-4 سال پيش ما بهدليل اين مشكلات به متخصصهاي مختلف در حوزههاي مختلف پزشكي مراجعه كرديم اما تشخيص بيماري او براي آنها هم آسان نبود. اول فكر ميكردند مشكل قلبي دارد اما بعد از درمانهاي مختلف فهميدند اين حملهها بهدليل مشكلات عصبي است و در واقع روان همسرم، جسم او را هم بيمار كرده بود.
بعد از اين ماجرا به روانپزشك مراجعه كرديم. در دورهاي او دارو مصرف ميكرد و تنها تاثير اين داروها بر بيمارياش تسكين بود و اينكه او مدام بخوابد و فرصتي براي تكرار واكنشهايش نداشته باشد. بعد از چند روانپزشك و روانشناس سراغ آقاي دانيليان آمديم و بالاخره كم كم تاثيرات مثبت درماني را مشاهده كرديم. حتي متخصصان قبلي، نوع بيماري ايشان را تشخيص نداده بودند يا به اشتباه تشخيص داده بودند اما ايشان بيماري را شناختند و براي درمانش اقدام كردند.
فكر ميكردم مسبب همه مشكلات منم
مشكلاتي كه همسر من داشت روي زندگي ما تاثير ميگذاشت و اين حس در من ايجاد شده بود كه شايد مشكل، من هستم و اشتباهات من است كه اين زندگي را از كنترل خارج كرده. اين موضوعي بود كه او به من القا ميكرد و اين تلقينها تا جايي پيش رفته بود كه خود من هم آنها را باور كرده بودم. حتي تا روز اولي كه فهميدم ايشان مشكل دارند خود من برعكس اين موضوع را فكر ميكردم و او هم بر همين عقيده بود.
جريان از اينجا شروع شد كه بعد از ماهها بحث و جدل به من گفت تو بيماري و بايد سراغ روانپزشك بروي. ما با هم به مطب يك روانپزشك رفتيم و در آنجا فهميديم ايشان بيمار هستند نه من. ۹ سال از زندگي مان گذشته بود. تمام اين ۹ سال واكنشهاي عصبي و برخوردهاي آزاردهنده وجود داشت اما چون من هم در خانواده آرامي بزرگ نشده بودم فكر ميكردم آن رفتارها براي يك زن طبيعي است و خصوصيات زنانه است. هميشه از آن رفتارها متعجب ميشدم اما طي اين ۹ سال فكر ميكردم و زندگي با يك زن همين است. من چندان آشنايي با اخلاق زنان نداشتم و نميدانستم زني كه رفتار سالمي دارد چطور رفتار ميكند.
ايشان وسواس خريد داشت. بدخلق و شكاك بود ؛يك زماني بهشدت هيجاني ميشد و فكر ميكرد از عهده انجام همه چيز بر ميآيد و يك زماني بهشدت در لاك خودش ميرفت و افسرده و بدبين ميشد. اين رفتارها با وجود دارو درمانيها و بستري شدن در بيمارستان پايان نميگرفت.
راه و رسم زندگي را بلد نبودم
اختلافات ما شديد بود و تقريبا از هم طلاق عاطفي گرفته بوديم و بعد از سالها تنش و درگيري، ديگر تنها يك زندگي مسالمت آميز زير يك سقف با هم داشتيم بيآنكه به هم توجهي كنيم يا علاقهاي داشته باشيم. اين ماجرا تا ۳-۲ سال پيش كه او تصميم گرفت از ايران برود، ادامه پيدا كرد. او خيلي سريع اين تصميم را گرفت و رفت و من هم بهدليل برخي ملاحظات، مخالفتي نكردم و از آنجايي كه هيچ وقت رفتن از ايران را دوست نداشتم، خودم هم با او همراه نشدم. زماني كه او رفت، من حس كردم بايد از يك روانشناس كمك بگيرم و سبك زندگيام را تغيير بدهم.
تصميم گرفتم مشاورههاي تك نفره براي شناخت بيشتر خودم، زندگيام و تغيير نگاهم به آن را آغاز كنم. وقتي آمدم متوجه چيزهايي شدم كه نميدانستم. فهميدم خيلي مسائل زندگي را بلد نيستم و نميدانستم در بسياري موارد چطور بايد رفتار كنم. شايد اگر من از نوجواني اين جلسات را شروع كرده بودم ماجراي زندگي من به اينجا نميكشيد. شايد در آن صورت يا همسر سابقم را انتخاب نميكردم يا اينكه بعد از انتخاب زندگيام را بهتر و عاقلانهتر هدايت ميكردم.
تواني براي تغيير شرايط نداشتم
يك حسي هميشه با من بود. مدام فكر ميكردم دارم ميميرم. هيچ انگيزهاي براي من نمانده بود. داشتم به ۴۰ سالگي نزديك ميشدم و فكر ميكردم ۴۰ سالگي پايان زندگي است. شايد من هم در اثر زندگي با يك فرد بيمار، افسرده شده بودم و خودم هم نميدانستم.
بيش از حد منفيگرا شده بودم اما متدهاي مثبت گرايي كه اين روزها در جامعه رايج شده پاسخ گوي من نبود. فهميدم واقعيت اين است كه همه چيز زندگي هم مثبت نيست اما بايد ياد گرفت چطور با همان چيزها و اتفاقات دشوار روبهرو شد و از پسشان برآمد. الان خيلي به آينده اميدوارم و اين اميدواري، روي جزء جزء زندگي من تاثير گذاشته. دنبال ياد گرفتن چيزهاي جديد ميروم. براي بهتر كردن شرايط زندگيام تلاش ميكنم. معاشرت هايم با آدمها تغيير كرده و حتي روي ظاهر من هم تاثير گذاشته. من 108 كيلو بودم اما الان 80 كيلو هستم.
درصورتي كه در تمام آن سالها من هيچ انگيزهاي براي سلامت نگهداشتن بدنم نداشتم. در واقع كلا سبك زندگيام سالمتر شده و از آنچه دارم راضيترم.
چگونه زندگي من آرام شد؟
تاثير مشاورهها روي تمام ابعاد زندگي من پيدا شد. حتي رابطه من با خانوادهام هم تغيير كرد. از شيوه ابراز محبتم گرفته تا سطح اعمال نظر ايشان روي زندگي من. اوايل تغييرات من برايشان عجيب بود اما كم كم همه چيز درست شد و متوجه شدند تنها راهنما و مشاور من هستند و در نهايت خودم با توجه به تمام نكات تصميم آخر زندگيام را ميگيرم. اين چيزي بود كه در طول 40 سال در زندگيام وجود نداشت.
بعد از مشاورهها و در طول اين جلسات ياد گرفتم چطور محيطم را بشناسم و چطور در زندگيام رفتار كنم. نسبت به رفتارهايي كه پيش از اين به زندگي من و طرف مقابلم آسيب ميزد، آگاه شدم و ديگر ترس از مواجهه با اتفاقات زندگي را كنار گذاشتم. من توان تصميمگيري و حل كردن مشكلات را نداشتم اما جلسات مشاوره اين توان را در من پرورش داد.
پيش از اين، من تنها يك اجراكننده بودم براي تصميماتي كه او ميگرفت و براي چيزهايي كه او ميخواست.
تمام ۱۵ سال زندگي مان من خودم نبودم و فكر ميكردم زندگي كردن يعني همين. اينكه «چشم» بگويم و بهرغم ميلم آنچه را كه ميخواهد اجرا كنم. از طرف ديگر، من قدرت تصميمگيري نداشتم، ما ۱۵ سال با هم با مشكلات بسيار، زندگي كرديم و من نميتوانستم در مورد جدايي تصميم بگيرم. يكي از موضوعاتي كه در اين تصميمگيري مانعم ميشد ترس از پذيرفتن شكست بود.
من همسرم را خودم انتخاب كرده بودم و شايد به همين دليل از بيان اينكه اشتباه كردم ميترسيدم.
نارضايتيام را بيان نميكردم
رفتن همسر شروعي بود براي اينكه من بيشتر بهخودم و زندگيام فكر كنم. حتي معاشرتهاي من تغيير كرده. ما با هم تفاوتهاي اساسي در نگاه به زندگي و افراد پيرامونمان داشتيم و در تصميمگيريهايمان هم اختلاف شديدي داشتيم.
اما با رفتن ايشان، فضا براي اين مهيا شد كه من براساس نيازهاي خودم و ميل خودم زندگي و مناسباتم را تنظيم كنم. در دورهاي كه زندگي مشترك داشتيم، تصميمگيرنده در تمام امور، او بود. من آنچه را كه ميخواست انجام ميدادم اما از درون نميپذيرفتم. مشكلم اين بود كه من نارضايتيهايم را ابراز نميكردم اما در عين حال خودم هم نميتوانستم زندگي را مانند او نگاه كنم و آنچه را كه انجام ميدادم از درون بپذيرم.
زندگي آرامي با ۲ فرزندم دارم
وقتي همسرم از ايران رفت، از او جدا شدم. باورش نميشد كه بتوانم چنين تصميمي بگيرم اما من قويتر شده بودم و توان از دست رفتهام در تصميمگيري را دوباره پيدا كرده بودم. هنوز هم با هم تماس داريم. برخورد من با او دوستانه است و اين موضوع كه من با ۲ فرزندم زندگي خوبي ساختهام و توانستهام بعد از جدايي برخورد خوبي با خود او داشته باشم براي او هم تعجببرانگيز
است.
در كنار اين مشاورهها، من شرايطي را فراهم كردم كه فرزندانم كمترين آسيب را از اين جدايي ببينند. رابطهاي كه با آنها برقرار كردم و نظمي كه به زندگيمان دادم را مديون سلامتي هستم كه جلسات مشاوره برايم به همراه آوردند.
او هنوز هم درمان نشده و ديگر براي درمان شدن هم تلاشي نميكند اما من از زماني كه سلامت روانم را به دست آوردهام برخورد سالم تري هم با او دارم و اين سلامت، تمام جنبههاي زندگي مرا آرام و منطقي كرده.
زن بيمار مرد منفعل
همسر ايشان مراجع من بود. در تمام دوران مراجعه خود از شوهرشان بسيار بد ميگفت و از اين بيتوجهي، غيرقابل اطمينان بودن و خست، مستبد و خودرأي بودن ايشان آنقدر عصباني و ناراحت بود كه براي نجات رابطهشان هيچ شانسي قائل نبود و در برابر پيشنهاد من مبنيبر حضور شوهرش در جلسات مخالفت ميكرد و بحثهاي ما بيشتر در حول محور مشكلات فردي خودش بود. پس از رفتن همسر از ايران، شوهر مراجعه كرد. دليل مراجعه ايشان نيز مشكلات زناشويي نبود بلكه دليل مراجعه وي ضعف او در مسائلي بود كه آن را همسرش در تمام دوران مراجعه به او نسبت داده بود يعني ضعف در تصميمگيري، ناتواني در گرفتن حق خويش، ناتواني در ابراز افكار، عواطف و ناتواني در نه گفتن.
در طول جلسات اوليه مشخص شد اين مشكلات از دوران كودكي با او همراه بودهاند. ايشان با والديني مستبد بزرگ شده بود كه با يكديگر مشكلات جدي داشتند كه در آخر به جداييشان منجر شد و با روش تربيتي خودشان باعث شده بود مراجع عزتنفس پاييني داشته باشد. به همين دليل نگرش او نسبت بهخود و تواناييهايش منفي بود و همين امر باعث شده بود او در مقاطع مختلف زندگي نقش منفعلانهاي داشته باشد و بيشتر دنباله رو و تابع تصميماتي باشد كه ديگران براي او ميگرفتند.
بدينترتيب مرحله اول و مهمترين قسمت درمان تغيير نگرش وي بود. اين كار با بررسي دوره كودكي او، يافتن آسيبهايي كه از آن دوره در ضمير ناخودآگاهش بر جاي مانده بود و بازسازي آنها شروع شد و از سوي ديگر شروع كرديم به افزايش مهارتهاي ارتباطي او. ايشان در فلسفه برقراري رابطه دچار كاستيهاي بارزي بود. اينكه ارتباط يعني چه؟ چرا ارتباط برقرار ميكنيم؟ چگونه به ديگري پيامهاي اشتباه ميدهيم و باعث سوء برداشت وي ميشويم؟ آنچه براي من جالب بود، توانايي ايشان در بهرهگيري از آموختههايش بود و اين بيانگر تواناييهاي انسان است. اين تغييرات آنقدر برجسته بودند كه برخي از آشنايان وي و خانمش كه مراجع من بودند ولي از مراجعه ايشان خبر نداشتند از تغييرات ايشان ابراز تعجب ميكردند. دردي كه ايشان كشيده بودند انگيزهاي شد براي تغيير به سوي سبك زندگي سالم.
نظر کاربران
باسلام بخدامنم احساس میکنم دارم روانی میشم چون مجبورم که باخانواده شوهرم به صورت کاملا مشترک دریک خانه زندگی کنیم واقعااذیت میشم شوهرم درآمدش خیلی کمه نمینونیم یه خونه اجاره کنیم نمیدونم بایدچکارکنم
مثل رابطه من و شوهرمه منم دارم با یک.روانی زندگی میکنم
شماخانم ها حرفهای همسر سابق ایشان را مطرح میکنید حتما قبل از مراجعه به مشاور قضاوت نکنید..
به نام خداوند رحمان
بنده همسری دارم که سالها ناراحتی اعصاب دارد خیلی تلاش کردم که به پزشک یا مشاوره مراجعه کنیم اما متاسفانه به هیچ عنوان موافقت نمی کند و شدیدا ناراحت میشود و این مشکل بزرگ واقعا زندگی بنده را مختل کرده است فقط قدر لحضات زندگی شیرین خود را بدانید (والسلام) امیدوارم تمامی جوانان در شروع زندگی مشترک خوشبخت شوند
من هم این مشکل رو دارم به خاطر بچهها فعلا دارم تحمل میکنم تا بچهها بزرگ شن
منم ۱۲ساله همچین مشکلی بازن روانی دارم هیچ دکتری این مشکل حل نکرد اگه کسی راه حل این مشکل میدونه بگه
زن منم دقیقا خصوصیات بالا رو داره ،پنج ساله تحملش میکنم به بچه دار شدن هم رضایت نمیده،دوروز میاد خونه رو مرتب میکنه بعدش میگه اینجا حوصلم سر میره ،ده روز میره خونه باباش،از اونجا هم هی منو کنترل میکنه که چکار میکنم،اوایل پشت تلفن هم باهاش خیلی جر و بحث داشتم ولی الان با دروغ گفتن پشت تلفن خرش میکنم که دعوامون نشه خلاصه گیر افتادم از دستش ،منتظرم خدا یه دری باز کنه خودش ازم جدا شه که نمیشه،گوه زدم به زندگیم با این زن گرفتنم