۱۵ سکانس مهم و غیر قابل باور در سریال «بازی تاج و تخت»
۱۵ اتفاق و سکانس مهم در سریال «بازی تاج و تخت» که با منطق جور در نمی آیند.
فرادید: ۱۵ اتفاق و سکانس مهم در سریال «بازی تاج و تخت» که با منطق جور در نمی آیند.

جای هیچ بحثی نیست که سریال بازی تاج و تخت (گیم آف ترونز یا Game of Thrones) یکی از بهترین اقتباس های تلویزیونی از کتاب در تاریخ تلویزیون بوده است.
زمانی که این سریال در سال ۲۰۱۱ برای اولین بار از طریق شبکه HBO به نمایش درآمد، به سرعت به صدر جدول پربیننده ترین سریال ها صعود کرد. تماشاگران شیفته دوره زمانی تخیلی، گروه بازیگران، و ده ها خط داستانی دارای همپوشانی بازی تاج و تخت شدند.
با پیش رفتن فصل ها، احساسات نسبت به شخصیت ها و روایت هایشان افزایش یافت و طرفداران خود را در عمق یک داستان فانتزی با کیفیت بالا یافتند.
مشکلی که وجود این همه شخصیت، خط های داستانی متعدد و متفاوت و همچنین جزئیات پیچیده دارد، این است که بعضی چیزها بدون توضیح باقی می مانند و به همین دلیل، برای مخاطب مفهوم چندانی ندارند.
همان طور که می دانید، خلاصه کردن بیش از ۷۰۰ صفحه از نوشته های دقیق و پرجزییات در یک فیلمنامه و سپس به تصویر کشیدن دقیق بازیگران و بازیگران، آنطور که در کتاب های مارتین آمده بود، اصلاً کار آسانی نبود.
طبیعتاً خیلی چیزها کنار گذاشته شد، خط داستانی کوتاه شده و رویدادها با سرعت بیشتری به پیش می رفتند. برای طرفدارانی که کتاب های مارتین را نخوانده اند، برخی از اتفاقات سریال بازی تاج و تخت درست و منطقی به نظر نمی رسند و سوالات بسیاری بی پاسخ می مانند.
در ادامه این مطلب قصد داریم شما را با ۱۵ نکته و سکانس در سریال بازی تاج و تخت آشنا کنیم که با عقل جور در نمی آیند.
۱۵- مخفی کردن هویت واقعی جان اسنو توسط ند استارک از کاتلین
در بخش اعظم سریال، روایت طوری بود که طرفداران بازی تاج و تخت به این باور رسیده بودند که جان اسنو پسر حرامزاده ند استارک است. با توجه به طبیعت وفادار و قابل اعتماد ند، داستان گذشته جان اسنو همیشه برای او کمی خارج از شخصیت او و غیرمنطقی به نظر می رسید.
در فصل ششم، برن از طریق یک سفر خلسه ای متوجه می شود که جان در واقع ایگان تارگرین است. پدر و مادرش نیز در واقع برادر بزرگ تر دنریس، ریگار تارگرین و خواهر ند، لیانا هستند. لیانا پسر تازه متولد شده اش را به برادرش می دهد، از ترس اینکه رابرت برثیون یا تایوین لنیستر تلاش کنند او را بکشند.
ند با برادرزاده اش به خانه برگشته، و هرگز درباره تبار واقعی جان چیزی نمی گوید. با این حال، چیزی که منطقی به نظر نمی رسد این است که او تبار واقعی جان اسنو و هویت پدر و مادرش را از همسر خود مخفی نگه می دارد.
کاتلین از جان متنفر بود، چون مجبور شده بود باور کند که او محصول رابطه نامشروع همسرش است. ند باید می توانست به همسرش اعتماد کرده و حقیقت را به او بگوید.
شی یکی از باهوش ترین زنان در سریال بازی تاج و تخت بود. او می دانست چگونه مراقب خودش باشد، و خطراتی را که با عاشق تیریون شدن، با آن ها مواجه شده بود به خوبی درک می کرد.
وقتی تیریون حرف های آزار دهنده ای زد تا بالاخره او را وادار به ترک کینگز لندینگ کند، شی با توجه به اتفاقات قبلی باید می دانست که این صحبت های قلبی تیریون نیست و سعی دارد با این کار از او محافظت کند. سپس تیریون به این باور رسیده بود که شی شهر را ترک کرده است، اما معلوم شد که اشتباه می کرده است.
پدر و خواهرش در ادامه شی را به دادگاه آوردند تا آشکارا دروغ گفته و بگوید تیریون نقشه قتل جافری را کشیده است. نه تنها سخنان دروغین او سرنوشت تلخ تیریون تثبیت کرد، بلکه بدتر در ادامه داستان، تیریون او را در بستر پدرش یافت.
شی خیلی بهتر از آن چیزی بود که کارهای آخرش نشان می داد، و منطقی نبود که به مردی که دوستش داشت چنین خیانت های بزرگی بکند.
۱۳- راهپیمایی توبه سرسی با بدنی برهنه
او پس از اعتراف به زنا و قتل شوهر و پادشاه سابق، مجبور شد برهنه در خیابان های کینگز لندینگ در مقابل هزاران نفر راه برود. او در حالی که «کفاره گناهانش را می داد» مورد لعن، تمسخر و حمله مردم قرار گرفت.
خیلی ها می توانند بپذیرند که او باید به خاطر کاری که انجام داده بود، پاسخگو باشد، اما این نوع مجازات بیش از حد بود.
می توانستند به عنوان مجازات او را به خارج از کینگز لندینگ بفرستند، عنوانش را از او بگیرند، یا حتی او را به خدمت یک نهضت مذهبی درآورند.گنجشک اعظم با تنبیه سرسی نوعی بی عدالتی مرتکب شد و بعدها با جان خود هزینه این بی عدالتی و اشتباه را پرداخت.
۱۲- مرگ همه حاضران در معبد بزرگ بیلور
مارجری متوجه عدم حضور سرسی، شاه تامن و نگهبانانشان شد و اینکه کسی نتوانست آن ها را پیدا کند و با وحشتی که در صدایش موج می زد، افکارش را به گوش گنجشک اعظم رساند.
در ابتدا، گنجشک اعظم با اطمینان گفت که محاکمه سرسی با او یا بدون او آغاز خواهد شد، اما وقتی مردم شروع به ترس و وحشت کردند، حالت چهره او نیز تغییر کرد تا نشان دهد که او نیز متوجه شود اتفاقی در حال رخ دادن است.
او ذره ای تلاش نکرد به سربازانش بگوید که از اعمال قدرت دست کشیده و بگذارند مردم از در خارج شوند، به همین خاطر زندگی آن ها با یک قتل عام وحشتناک به پایان رسید.
۱۱- قدرت های برن استارک
پس از سقوط از برج وینترفل در فصل اول، برن شروع به دیدن یک کلاغ سه چشم در رویاهایش می کند. بعدها احساس می کند به مکانی خاص در آن سوی دیوار دعوت می شود. او به همراه برادرش و چند نفر دیگر به سفری پرفراز و نشیب و ترسناک به شمال می روند و وقتی به مقصد می رسند، همه چیز پیچیده تر می شود.
برن مردی را می بیند که به شکل پرنده به سراغ او می آمد، و او توضیح می دهد که برن قدرت دیدی فراانسانی دارد، که به او اجازه می دهد همه چیز را فارغ از زمان و مکان وقوع آن ببیند.
شخصیت برن پس از تبدیل شدن به کلاغ سه چشم تغییر می کند و به نظر می رسد که هدف او معنایش را از دست داده و به هیچ عنوان منطقی نیست.
۱۰- خدای هزار چهره
یک ساختمان مستقل و تنها که توسط آب احاطه شده است به عنوان خانه ای برای قاتلان عمل می کند که به خدای چند چهره یا هزار چهره خدمت می کند. افرادی که از این خدا پیروی می کنند بر این باورند که با کشتن دیگران و کمک به مردم برای پذیرش مرگ، در واقع کارهای خدایشان را انجام می دهند.
در طول زمانی که آریانا تلاش می کرد تا به یکی از مردان بدون چهره تبدیل شود، در مورد چگونگی تاسیس این دین فرقه ای یا جادوی پشت کسانی که چهره ها را می پوشند گفته نمی شود.
۹- بازگشت کوهستان به زندگی
کوهستان، به عنوان یک انسان معمولی، باید در هنگام مبارزه با اوبرین، بر اثر زخم عفونی می مرد، اما در عوض، کایبرن جنازه اش را به محل زندگی و کارش می برد، روی او کار کرده، و در نهایت یک غول بی شاخ و دم خلق می کند که به نظر می رسد قادر به احساس درد نیست.
منطقی نیست که گرگور چگونه به یک ماشین کشتار بی رحمانه و غیر انسانی تبدیل شده است و هیچ توضیحی در مورد شیوه انجام این کار نیز داده نمی شود.
۸- خدای روشنایی
بسیاری از روحانیون زن سرخ، آموزه های خدای روشنایی را ترویج می کنند، اما طرفداران سریال بیشتر از طریق ملیساندر و بریک دونداریون، یکی از اعضای انجمن برادری که هر بار که کشته می شود به زندگی باز می گردد، از خدای روشنایی اطلاعات کسب می کنند.
اما مشخص نمی شود که خدای آتش چگونه افراد را برای ترویج پیام و نشان دادن خود انتخاب می کند و همچنین این سریال توضیح نمی دهد که این خداوندگار به دنبال چه چیزی برای آینده وستروس است.
۷- عشقبازی سرسی و جیمی در کنار جسد جافری
با این حال، پس از لحظه ای جدل و مرتب کردن لباس هایشان، این دو در کنار جسد فرزندشان مشغول عشقبازی می شوند. به نظر می رسد که هیچ کدامشان به این رابطه جنسی و طرف مقابل علاقه و کششی ندارد و این سکانسی است که بسیاری از طرفداران بازی تاج و تخت دوست دارند آن را از خاطرات خود در مورد این سریال پاک کنند چرا که سکانسی بسیار نفرت انگیز است و منطقی به نظر نمی رسد.
۶- بیماری مردان سنگی (فلس خاکستری)
در حالی که همه این موارد می تواند به طور بالقوه در دنیایی با فانتزی فراوان منطقی به نظر برسد، طرفداران سریال بازی تاج و تخت همچنان نمی دانند که این بیماری از کجا نشات گرفته و چگونه شیرین و جورا مورمونت تنها دو نفری بودند که از این عفونت مرگبار جان سالم به در بردند.
سم می گوید مدت هاست که درمانی برای این بیماری پیدا شده و دستورالعمل آن به تحریر درآمده است، اما استادان بزرگ سیتادل به دلایل مختلف از درمان افراد مبتلا به فلس خاکستری منع شده اند.
۵- ماجرا و خواسته وایت واکرها
در طول هشت فصل، این گروه ترسناک به سمت جنوب حرکت می کند و آماده نبرد می شود، اما هدف آن ها همچنان مشخص و آشکار نیست. آیا آن ها می خواهند کل نوع بشر را از بین ببرند؟ آیا آن ها سعی دارند سرزمین های دزدیده شده را پس بگیرند؟ داستان وایت واکرها ترسناک است، اما بدون هدفی مشخص، چندان منطقی به نظر نمی رسد.
۴- هدف ویف
حتی زمانی که آریا به عنوان یک گدای کور در خیابان ها رها می شود، ویف هنوز هم برای آزار دادن دختر استارک ها تلاش می کند. طرفداران می توانند درک کنند که هدف از این کار، خرد کردن یک فرد از لحاظ روانی است، تا اینکه هیچ ادعایی نسبت به گذشته خود نداشته باشند. با این حال، روش های وحشیانه و بسیار خشن ویف برای بسیاری منطقی نبود و این روش ها به وضوح روی آریا استارک موثر نبودند.
۳- گذشتن وایت واکرها از جان سم
او سعی کرد پشت صخره ای پنهان شود، اما یک اسب سوار وایت واکر کنار او آمده، به چشمانش خیره شده، جیغ وحشتناکی کشیده و به پیشروی اش ادامه داد.
او و دیگر وایت واکرها هنگامی که می توانستند به راحتی سم را کشته و یک سرباز دیگر به ارتش خود اضافه کنند، از گرفتن جان سم گذشتند بدون این که هیچ منطق و دلیل خاصی برای این کار وجود داشته باشد.
۲- تبدیل شدن دنریس تارگرین به ملکه دیوانه
او قرار بود خرد کننده زنجیرها باشد و معتقد بود که بهتر از هر کس دیگری بر هفت پادشاهی حکومت خواهد کرد. او زنی با عقل سلیم و سالم و باهوش بود و مشاوران بسیار خوبی داشت.
متاسفانه از دست دادن دو اژدهای اش، همراه با گردن زدن بهترین دوستش باعث شد که دنریس به جای عدالت به دنبال انتقام باشد. تغییر شخصیت دنریس قابل درک است، اما منطقی نیست که این رویدادهای تقریباً مورد انتظار او را یکباره به شخصی تبدیل کنند که قدرت او را دیوانه کرده است.
۱- ترک خانواده توسط آریا در پایان سریال
بعدها سگ شکاری او را برداشته و با هم به وستروس سفر می کنند. نقشه او برای بازگرداندن آریا نزد اعضای خانواده در ازای دریافت پول نیز بی نتیجه می ماند. آریا سرانجام به وینترفل برمی گردد و پس از سال ها دوری با خواهر و برادرش ملاقات می کند.
با این حال، پس از جنگ نهایی با سرسی، آریا به جان می گوید که به خانه بر نمی گردد.در عوض، او قصد دارد به غرب وستروس سفر کند تا ببیند در سرزمین های ناشناخته چه خبر است.
تعجب آور نیست که او می خواهد سفر کند، اما منطقی نیست که آریا بخواهد بلافاصله خواهر و برادرش را پس از صرف زمان زیادی از آن ها دور بوده، دوباره ترک کند.
ارسال نظر